خشونت درون‌گروهی در جریان‌های سیاسی چپ

مازیار بهروز

مازیار بهروز*، متولد سال 1337/1959 در شهر تهران است. او برای ادامه ی تحصیل در سال 1354/1976 به انگلستان و سپس به آمریکا رفته و در دانشگاه کالیفُرنیا در لوس‌آنجلس ‏‎(UCLA)‎‏ در رشته دکترای تاریخ تحصیل کرده و دانشنامه خود را درباره جریان‌های سیاسی ‏چپ در دوران معاصر ایران نوشته که به صورت کتابی با عنوان «شورشیان آرمانخواه»(1) به چاپ رسیده است. کتاب دوم او با عنوان “تأملاتی ‏پیرامون تازیخ شورشیان آرمان خواه” در سال 1385/2006 در تهران منتشر شد. مازیار بهروز مجرد است و هم‌اکنون به عنوان استاد یار در ‏رشته تاریخ در دانشگاه ایالتی سانفرانسیسکو تدریس می‌کند.‏

وحدتی: من به عنوان یک فعال حقوق بشر، بازنگری ارزش‌های مبارزاتی را دارای اهمیت می‌دانم زیرا که شناخت و بازنگری این ارزشها به ما ‏کمک می‌‌کند که به تدریج از ارزش‌های خشونت‌آمیز فاصله گرفته و ارزش‌های سیاسی و اجتماعی همخوان با موازین حقوق بشر برای جامعه ‏بسازیم. به نظر شما به عنوان یک تاریخ‌پژوه، اهمیت این بازنگری آیا تاریخی است، یا سیاسی، یا حقوق بشری؟ و چرا نگاه دوباره به خشونت ‏درون گروهی در سازمان‌های سیاسی و بازنگری آنها اهمیت دارد؟ و این بازنگری تا چه حد سیاسی است؟‏

بهروز: برای اینکه یک دوران تاریخی درسی باشد برای نسل‌های آینده باید جزئیات آن دوران مشخص شود. یعنی اینکه بدون جزئیات نمی‌شود ‏دوران تاریخی را بازرسی کرد. اگر بررسی تاریخی بدون در نظر گرفتن جزئیات انجام شود، به نظر من یک کارغیر تخصصی و غیرتاریخی ‏انجام گرفته است. نسل امروز ایران و نسل‌های فردا نیاز دارند که گذشته خود را بدانند، به نکات مثبت آن ببالند و از نکات منفی آن درس بگیرند. ‏بنابراین باز شدن این جزئیات اهمیت خاص دارد.‏

این بازنگری از نظر من اول از همه تاریخی است. در واقع وقتی شما یک نگاه تاریخی می‌کنی، مواد خامی بوجود می‌آوری برای برداشت‌ها و ‏استفاده‌های دیگر. بنابراین، گذشته تاریخی مردم وقتی که ابعادش مشخص شد کاربردهایی در مسائل حقوق بشر و فرهنگی و سیاسی هم می تواند ‏داشته باشد‎.‎‏ ‏

در عین حال به نظر من از یک جنبه سیاسی است، و آن اینکه چپ در سیاست آینده ایران نقش خواهد داشت. حالا این گرایش آینده‌ی چپ به چه معنا ‏خواهد بود، طول می‌کشد که تعریف شود. نظر شما هم درست است که مساله حقوق بشر است، و حقوق این افراد پایمال شده و خط مرز بین حقوق ‏بشر و سیاسی خیلی پررنگ نیست و به هم ارتباط دارد.‏

ولی یک نکته‌ای را می‌خواهم به شما بگویم: من در مورد بررسی مساله قتل‌های درون سازمانی دریافتم که یک نوع “فرهنگ سکوت” برقرار است ‏که به مسائل سیاسی و جلوه بیرونی جریانهای سیاسی مربوط می‌شود که جلوی باز شدن مسائل سیاسی را می‌گیرد. این “فرهنگ سکوت” به نظر ‏من توام است با یک نوع ملاحظه‌کاری به این شکل که مسائل را روشن نکنیم چون بار قضیه بقدری منفی است که ضربه سیاسی‌اش سنگین است. ‏در صورتیکه به نظر من برعکس! با شکستن این “فرهنگ سکوت” است که می‌شود گذشته سیاسی را از لحاظ تاریخی باز کرد تا برای آیندگان ‏عبرت‌آمیز باشد.‏

برای نمونه، آقای ماسالی مساله قتل‌های درون سازمانی را – منهای مساله پنجه‌شاهی- در سال 1985 در آلمان عنوان کرد ولی چون در خارج ‏کشور بود و این ماسالی بود که سخن می‌گفت، شاید کسی به این مساله توجهی نکرد به غیر از من که این مساله را در کتاب «شورشیان آرمانخواه» ‏عنوان کردم و حتی آن موقع هم مورد توجه قرار نگرفت تا اینکه کتاب به زبان فارسی ترجمه و در ایران پخش شد. بعد از چاپ کتاب در ایران ‏بود که تازه عکس‌العمل‌ها به این جریان شروع شد. یعنی تا موقعی که برای واقعیت این قتل‌ها خواننده گسترده پیدا نشد، سکوت شد. این همان ‏‏”فرهنگ سکوت” است که درباره‌اش با شما صحبت می‌کنم.‏

وحدتی: منظور شما از اینکه بی توجهی به مساله به این دلیل بود که این ماسالی بود که قضیه را مطرح کرد، چیست؟

بهروز: آقای ماسالی در یک کنفرانسی در آلمان در سال 1985 مساله قتل‌های درون گروهی را بیان کرد و سخنرانی ایشان با مدارکی که ارائه داد ‏در یک مجموعه چاپ شد که در کتاب شورشیان آرمانخواه به عنوان سند از آن استفاده کرده‌ام. ایشان مسئله را به عنوان یک فعال سیاسی که سابق ‏در ارتباط با سازمان فدایی بوده است طرح نمودند. گمان دارم بی توجهی به پرده برداری ایشان به این مسئله و اینکه طیف خوانندگان محدود بوده ‏مربوط می شود. ‏

نمونه دیگرش آقای علیرضا محفوظی است که در سال 1987 در مجموعه تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد مصاحبه‌ای کردند و شنیده‌های خودشان ‏را در مورد قتل پنجه‌شاهی بیان می‌کرد‌ند که من بعدا در سال 1992 مصاحبه‌ی ایشان را ‌خواندم و در کتاب “شورشیان” انعکاس دادم. شنیده‌های ‏آقای محفوظی چیزی نبود که فقط بین ایشان، و منبع ایشان، هاشم (آقای عباس هاشمی)، باشد. عده بیشتری از آن آگاهی داشتند ولی “فرهنگ ‏سکوت” جلودار بیان آن بود و آقایان محفوظی و ماسالی این همت را کردند و این مسائل را در سطح عمومی‌تری مطرح کردند که از آن طریق من ‏توانستم به عنوان منبع از آنان استفاده کرده و مساله را در سطح عمومی‌تری مطرح کنم. ‏

جالب اینکه من پیش از چاپ کتاب “شورشیان آرمانخواه”، همانطور که در کتاب «تاملاتی پیرامون تاریخ شورشیان آرمانخواه»(2) توضیح داده ام، ‏نامه‌ای نوشتم به دو تن از افرادی که از قرار در این مورد اطلاع داشتند (یعنی آقایان حیدر و هاشم) و از آنان درخواست نمودم مسایل را روشن ‏سازند و این دو مرا بی‌پاسخ گذاشتند. در مقابل در مصاحبه با نشریه آرش شماره 79 و پس از چاپ کتاب “شورشیان آرمانخواه”، اطلاعات خود را ‏در سطح عموم مطرح کردند. این هم به نظر من باز‌می‌گردد به همان “فرهنگ سکوت”!‏

وحدتی: لطفا در مورد آقایان ماسالی و محفوظی بفرمایید که موضع سیاسی و یا انگیزه بیان این مسائل از جانب آنان چه بود، بویژه آنکه از لحن بیان ‏شما به نظر می‌رسد که این موضع و یا انگیزه باعث شده که گفته‌های آنان با استقبال روبرو نشود.‏

بهروز: فکر می‌کنم موضع سیاسی آنها در اینجا بی‌ربط است. انگیزه آقای ماسالی به عنوان یک فعال چپ قدیمی – ایشان با سازمان «وحدت ‏کمونیستی» بوده که پیش از انقلاب در پروژه تجانس با سازمان «چریکهای فدائی خلق» بوده – بررسی گذشته چپ بوده که مسائلی از جمله این ‏قتل‌ها را مطرح می‌کند.‏

آقای علیرضا محفوظی پیش از انقلاب هوادار سازمان چریک‌های فدایی بوده و پس از انقلاب عضو سازمان. در سال 1361 در رهبری گروه ‏انشعابی «سوسیالیسم انقلابی» بوده که از “اقلیت” انشعاب کرد. ایشان خاطرات خودش را در این مورد به یک پروژه‌ای گفته که کارش صرفا ثبت ‏تاریخ شفاهی بوده. بنابراین برای من به عنوان یک پژوهنده تاریخ، جدا ازاینکه علاقه سیاسی آنها چه بوده، اطلاعاتی که اینها در سطح عموم ‏مطرح کردند با ارزش است و همانطور که گفتم، من کوشش کردم این اطلاعات را از طرق دیگر مورد بررسی قرار دهم که بی‌پاسخ ماندم وتصمیم ‏گرفتم با چاپ این اطلاعات بگذارم عکس‌العمل‌ها، واقعیت‌ها را بیرون بیاورد.‏

وحدتی: اصولا خشونت درون گروهی چه شیوه‌هایی را در بر می‌گرفت: شکنجه، تهدید، کتک و تنبیه بدنی، یا تنها قتل؟

بهروز: تا آنجایی که اطلاعات در دسترس هست، به غیر از تصفیه فیزیکی که ما نمونه‌هایش را در سازمان مجاهدین مارکسیست-لنینیست، ‏چریک‌های فدایی خلق پیش از انقلاب، و حزب توده در حول و حوش 28 مرداد 1332 می‌بینیم، دست کم من حضور ذهنم به یک نمونه دیگر ‏می‌رسد که در کتاب «برفراز خلیج»(3) ذکر شده که شکنجه و قتل یکی از اعضای مجاهدین درست قبل از تغییرات نظری که بعدا به سازمان ‏‏«پیکار در راه آزادی طبقه کارگر» معروف شد، هست.‏

وحدتی: جریان این قتل چه بود؟

بهروز: مورد اخیر به قرائت آقای نجات حسینی یکی از اعضای مجاهدین خلق بود که حول و حوش انشعاب به سازمان مارکسیست-لنینیستی (پیکار ‏در آینده) اتفاق افتاده. یکی از اعضای سازمان به دلیل رفتار مشکوک خود توسط یک عضو دیگر مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد و در این حین ‏کشته می‌شود. مشخص است که نمونه‌های دیگر مجازات بوده که به شکنجه و قتل ربطی ندارد، مثل خانه نشین کردن و موارد دیگر.‏

وحدتی: بازتاب این قتل‌ها در زمانی که رخ داد در میان مردم و بویژه خویشان و نزدیکان افرادی که کشته شدند، چه بود؟ آیا آنها از اصل ماجرا با ‏خبر شدند؟

بهروز: مردم در سطح عموم اطلاعاتی نداشتند. خانواده‌ها هم اطلاعات درستی نداشتند. دو نمونه برای شما ذکر می‌کنم. یکی قتل حسام لنکرانی ‏توسط خسرو روزبه بود که به برادران و خانواده‌اش گفته شد که حسام را به خارج کشور فرستادند. نمونه دوم قتل عبدالله پنجه‌شاهی بود که تا جایی ‏که آگاهی دارم، اطلاعات نادرستی به خانواده‌اش دادند و فکر کنم گفتند که در درگیری کشته شده است. تا زمان چاپ کتاب “شورشیان”، مردم در ‏سطح عموم و حتا احتمالا خیلی از اعضای سازمان فدایی در این مورد آگاهی نداشتند.‏

وحدتی: پس در حزب توده هم کسی جریان این قتل‌ها را نمی‌دانست؟

بهروز: برخی اطلاعات بود ولی بررسی دقیق نشده بود. در مورد قتل حسام لنکرانی، هم از زبان خسرو روزبه در کتاب «کمونیسم در ایران»(4) ‏که سرهنگ علی زیبایی، شکنجه‌گر معروف ساواک پس از کودتای 1332 ویرایش می‌کند، آورده شده، و هم در کتاب خاطرات کیانوری در این ‏مورد صحبت شده و هم در کتاب “من متهم می کنم” دکتر کشاورز که درست قبل از انقلاب منتشر شد(5). شاید انصاف باشد که این را بگویم که ‏قتل لنکرانی از این قرار بود که ایشان معتاد بود و حزب را تهدید می‌کرده و درخواست پول می‌کرده و مساله امنیتی بوجود آورده بوده و حزب بین ‏تصمیم اینکه ایشان را به خارج کشور بفرستد یا به قتل برساند، دومی را انتخاب کرد که بنظر می‌آید راه آسانتر بود.‏

وحدتی: آیا خشونت و قتل درون گروهی تنها به گروه‌های چپ محدود می‌شود؟

بهروز: یکی از مشکلات گروه‌های مذهبی پیش از انقلاب این بود که عمر فعالیت سازمانی نسبتا کوتاهی داشتند. مثلا فدائیان اسلام واقعا کارشان با ‏قتل کسروی در سال 1946 میلادی شروع و با کودتای 28 مرداد در سال 1332 تمام می‌شود. موتلفه هم یک بار مصرف بود. یک قتل انجام دادند، ‏ترور منصور، و گروه از هم پاشید.‏

می‌توان به دوران پیش از جنگ جهانی دوم برگشت و نهضت جنگل یا به دوران مشروطیت نگاه کرد، ولی الان حضور ذهن ندارم. اما به نظرم ‏شرایط بیرونی در هیچکدام از دورانها در حد فشارهای دوران مشی چریکی نبود. بهر حال من بررسی مشخصی روی گروه های مذهبی بجز ‏مجاهدین نکرده ام. ‏

وحدتی: این خشونت درون گروهی به نظر شما تا چه حد از فرهنگ اجتماعی ما ریشه می‌گیرد، و به چه میزان متاثر از فرهنگ سیاسی رایج در ‏آن دوران است، مثلا مبارزات آزادیخواهانه و برابری‌طلبانه در دیگر کشورهای در حال توسعه؟

بهروز: به نظر من دشوار است که بتوان این حد را با شکلِ “درصدی” مشخص کرد. من معتقدم که این هر دو تاثیر داشته. در کتاب “شورشیان ‏آرمانخواه” گفتم که فرهنگ استالینی – یعنی مخدوش کردن خط مورد امنیتی با مورد اختلاف نظری، بدین معنا که هر اختلاف نظری، امنیتی هم ‏هست و به عکس – مسلما یک عامل مهمی در برخورد به مشکلات درون سازمانی بوده. منظور من این است که وقتی شما شیوه‌های برخورد ‏درون حزبی شوروی را در زمان استالین درست می‌دانی، مسلم است که این نوع برخوردها را به درون سازمان خود نیز بیاوری.‏

در مورد فرهنگ خشونت در جامعه‌ی ما، من فکر می‌کنم در این مورد به یقین این یک عامل است ولی باید از طریق یک جامعه‌شناس مورد ‏بررسی قرار گیرد و نه تاریخ‌پژوه. شاید تاریخ پژوه بتواند بر اساس کار جامعه‌شناس استفاده‌های مثبتی برای کار پژوهشی خود انجام دهد.‏

وحدتی: کدام یک از این گروه‌ها، تا جایی که شما آگاهی داری، به گذشته خود نگاه دوباره داشته و ارزش‌های مبارزاتی خود را بازنگری کرده و ‏مورد نقد قرار داده و آگاهانه تلاش کرده که از آنها فاصله بگیرد؟ ‏

بهروز: به نظر من نمی‌آید هیچکدام از این گروههایی که من مورد بررسی قرار داده‌ام، چنین کاری کرده باشد.‏

وحدتی: این قتل‌های درون گروهی که شما از آنها آگاهی داری، بطور خلاصه در چه سازمان‌های سیاسی و به چه تعدادی رخ داده است؟

بهروز: سه سازمان چپ هست که پیش از انقلاب قتل درون گروهی داشته است که بطور خلاصه کارنامه آنها در این زمینه این است.‏

حزب توده 

پنج فقره قتل درون سازمانی که از سال 1331 به بعد انجام گرفت و در اقرار های روزبه و خاطرات کیانوری و کتاب دکتر کشاورز منعکس گردیده ‏و در کتاب “شورشیان” ثبت گردیده است. معروف ترین این قتل ها حسام لنکرانی بود. ‏

سازمان چریک‌های فدائی خلق

تا آنجا که من اطلاع دارم، چهار مورد بین سالهای 1352-1355 خورشیدی، به علاوه ی یک مورد قتل یکی از اعضاء سابق به دلیل همکاری با ‏پلیس (که سازمان رسما اعلام کرد) و البته مورد قتل پنجه شاهی. ‏

در دوران بعد از انقلاب نیز جناح “اقلیت” فداییان در سال 1364 خورشیدی، نزدیکیِ روستای گاپیلون در کردستان ایران یک مورد زد و خورد ‏مسلحانه داشتند که به اختلافات درون گروهی مربوط می شد و موجب قتل تعدادی شد.‏

سازمان مجاهدین مارکسیست-لنینیست یا پیکار در راه آزادی طبقه کارگر

در این رابطه نیز باید به همان تصفیه معروفِ شریف واقفی و صمدیه لباف اشاره کرد که اکنون ابعادش بیش و کم مشخص شده است.‏

موردی که آقای نجات حسینی به آن اشاره دارد و توسط آقای حق شناس تأیید شده است به مجاهدین قبل از انشعاب 1354 خورشیدی مربوط ‏می‌شود، اگر چه عامل اصلی شکنجه و قتل یکی از اعضاء این سازمان (محسن فاضل) بعدها به مجاهدین مارکسیست-لنینیست پیوست.‏

در مورد سازمان مجاهدین بعد از انقلاب نیز مدارک قابل توجهی از سوی اعضاء سابق انتشار یافته مبنی بر وجود زندان و شکنجه در پایگاه‌های ‏این سازمان در عراقِ دوران صدام که نیاز به بررسی‎ ‎دقیق و‎ ‎کارشناسانه دارد.‏

وحدتی: آیا در مورد قتل‌های درون گروهی «حزب توده ایران» و «سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر» همه چیز روشن است؟ آیا سازمان ‏‏«چریک‌های فدایی خلق ایران» تنها سازمانی است که هنوز حقیقت فاش نشده یا انکار شده درباره قتل‌های درون گروهی دارد؟ و اگر آری، چرا ‏چنین است؟

بهروز: به نظرمی آید سازمان‌هایی که پیشینه چریک‌های فدایی خلق دارند و نیز سازمان مجاهدین خلق ایران- بویژه پس از انقلاب – دو ‏مجموعه‌ای هستند که از این زاویه خاص به گذشته خود برخورد کاملی نکرده‌اند. شاید علت آن این باشد که این دو جریان چه به لحاظ واقعی و چه ‏به خاطر مسائل تخیلی، برای خود فعلیت قائلند و خود را در روندهای سیاسی آینده ایران عامل مهمی می‌دانند. ‏

در دو مورد حزب توده و سازمان پیکار، شاید به علت متلاشی شدن یکی و بی‌ربط شدن دیگری اینگونه ملاحظات توسط افرادی که زمانی ‏وابستگی سازمانی داشته اند کمتر باشد. ‏

وحدتی: یعنی این دو – حزب توده و سازمان پیکار – به گذشته خود برخورد کرده‌اند یا نه؟ یا اینکه هنوز برخوردی نشده، اما دیگر حقیقت ‏پنهانی در مورد آنها باقی نمانده؟

بهروز: ما نمی‌توانیم نظر بر حقیقت پنهان بدهیم اگر قبول کنیم که پنهان است. ولی آنچه که مسلم است، بازیگران این دو جریان شاید بتوان گفت ‏موفق‌تر بوده‌اند که از آن “فرهنگ سکوت” فاصله گیرند. برای نمونه، قتلی که در کتاب آقای نجات حسینی «بر فراز خلیج» از آن پرده برداشته ‏شد، حقیقتی پنهان بود. ولی پس از پرده‌ برداری، ابعاد آن توسط یکی از بازماندگان سازمان پیکار –یعنی آقای تراب حق‌شناس – در شماره 79 ‏نشریه آرش مشخص شد و ایشان در طی مصاحبه این مساله را روشن کرد.‏

اما نمی‌توانم همین نظر را برای نمونه درباره قتل پنجه‌شاهی بدهم.‏

وحدتی: شما در مسیر پژوهش خود به چه جزئیات مشخصی درباره قتل پنجه‌شاهی برخورد کردی؟

بهروز: پس از چاپ کتاب “شورشیان آرمانخواه”، برخوردهایی که به طرح مساله توسط من شد، و تجلی آن در نشریه آرش شماره 79 آمد، اطلاعات و ‏جزئیات بیشتری نمایان شد. برای نمونه، من طرح کرده بودم بر اساس اطلاعاتی که از مصاحبه آقای محفوظی بدست آورده بودم، قتل پنجه‌شاهی ‏سیاسی بوده و بعدا ادعا شد که به خاطر مسائل عاطفی بوده. بهرحال مسائل عاطفی بخشی از دلایل پشت پرده قتل بوده است. حال مساله‌ای که پیش ‏می‌آید این است که آیا این قتل صرفا بخاطر مسائل عاطفی بوده یا هم سیاسی و هم عاطفی. ‏

دلیل اینکه من اصرار دارم که این قتل احتمالا هم به دلایل سیاسی بوده و هم عاطفی، این است که اگر صرفا عاطفی بوده، می‌توان تصور کرد که ‏قتل توسط یکی از اعضای رهبری به شکل خودسرانه انجام گرفته. ولی اگر مسائل سیاسی هم درگیر بوده است، سخت است تصور شود که یک ‏مجموعه‌ای از رهبری در این تصمیم‌گیری درگیر نبوده باشد. آنچه به نظر می‌آید این است که قتل در بطن یک بحران سیاسی انجام گرفته که همان ‏انشعاب “گروه بیگوند” بوده که بیشترشان در شاخه اصفهان بودند که پنجه‌شاهی در آنجا سرشاخه بوده، یعنی مسئولیت شاخه اصفهان را به عهده ‏داشته است ولی معلوم نیست رابطه و تمایلش به گروه منشعب در چه حدی بوده است. ‏

وحدتی: حالا فرض کنیم افرادی یافت شده و مسئولیت فردی این گونه تصمیم‌گیری‌ها درباره‌ی یک قتل درون گروهی و یا اجرای آن را به عهده ‏گیرند. در آن صورت شما فکر نمی‌کنی که در این شرایطی که افراد دیگر کشته شده‌اند، و یا تحت فشار فرهنگ سکوت حاضر به گفتگو نیستند، ‏فرد با قبول مسئولانه نقش خود در واقع زیر بار عظیمی از جرم و گناه می‌رود که همه‌اش حق او نیست زیرا تصمیم به قتل در شرایطی گرفته شده ‏که نه تنها قتل و ترور عملی شجاعانه و قهرمانه شناخته می‌شده، بلکه فرد بخشی از یک جریانی بوده که این فرهنگ بر آن حاکم بوده و شاید خود ‏این تصمیم‌گیری نیز محصول آن فرهنگ سازمانی بوده. منظور من این است که شما فکر نمی‌کنی که باید شرایط لازمی فراهم شود، و فرهنگ ‏سکوت به گونه‌ای شکسته شود که فردی که مسئولیت می‌پذیرد، به خاطر این شهامت تقدیر شود و در واقع قربانی شهامت خود نشود، و مثلا قربانی ‏سرزش دیگران نشود یا از صحنه فعالیت سیاسی طرد نشود. نظر شما درباره فضای سیاسی کنونی در میان نیروهای چپ و پیامدهای احتمالی ‏شکستن فرهنگ سکوت و نقد عملکرد گذشته توسط دست‌اندرکاران این قضیه چیست؟ و گذشته از آن، مسئولیت گروهی آن سازمان در این میان چه ‏می‌شود، حتی اگر افراد رهبری امروز هیچکدام در آن زمان حتی عضو سازمان نبوده‌ باشند؟‏

بهروز:‏‎ ‎سخن شما اشاره به واقعیاتی دارد که پاسخ به آنان کار ساده ای نیست. اجازه بدهید اینگونه آغاز کنم: توسل به قهر در مبارزات ضد شاهی ‏به نظر من عملِ شجاعانه ای بود. اعمال قهر را نمی توان با یک حکم کلی برای تمام جوامع در تمام دورانها رد کرد. من به نوبه ی خود مشی ‏چریکی را در دو کتاب نقد کرده ام و به جوانب مثبت و منفیِ آن اشاره نموده ام. نسلی که در برابر نظام شاهنشاهی با اعمال قهر قد علم کرد، نسلی ‏بود از گُردان و دلیرانِ ایران و کارشان غلط نبود.‏

اما در کنار این واقعیت، این دوران شامل نکات و اعمال منفی و غلطی بود که حتا در آن زمان شجاعت به حساب نمی آمد و مورد مخالفت خودِ ‏فعالین بود. ‏

در پاسخ شما شاید باید پرسید از کجا باید شروع کرد؟ آن “شرایط لازم” مورد اشاره شما آیا می تواند بدون هویدا شدن واقعیات فراهم شود؟ از ‏برخی از موارد مورد بحث سالها و دهه می گذرد و دست اندر کاران آ ن دوران به نظر نمی آید عجله ای در کار داشته باشند. به گمان من برای ‏بوجود آوردن آن “شرایط لازم” باید واقعیات را در حد ممکن روشن ساخت و در انتظار ماند تا عینیات بر ذهنیات تاثیر گذاشته و شرایط لازم برای ‏تحول در فرهنگ را بوجود آورد.‏

در مورد مسئولیت گروهی یک سازمان، پاسخ با پژوهنده‌ی تاریخ نمی تواند باشد. شاید زمانی که گذشته در حد مقدور و ممکن بازسازی شد، ‏فرهنگ برخورد با گذشته نیز شکل گیرد. ‏

وحدتی: شما از عبارت “قتل عاطفی” استفاده می‌کنی که معنی ندارد. اینگونه قتل در واقع ناموسی است. چرا شما از بکارگیری عبارت “قتل ‏ناموسی” پرهیز می‌کنی؟

بهروز: منظور من البته “قتل به دلیل مسایل عاطفی” است. به این دلیل پرهیز می‌کنم که هیچکدام از دو طرف درگیر در آن جریان عاطفی به ‏ناموس افرادی که متهم به شرکت در قتل هستند ارتباط نداشتند. البته ما از چند و چون رابطه ی عاطفی ای که بخشا منجر به قتل پنجه شاهی شد ‏خبر نداریم. برای نمونه نمی دانیم چرا بلایی بر سر خانم ادنا ثابت نیامد! ‏

‏ به نظر من ناموس یک بار ارتباط خویشاوندی دارد. درست است که یک سازمان سیاسی نوعی خویشاوندی هم در درون خود دارد، ولی این ‏خویشاوندی با خویشاوندی‌ای که مسائل را می‌تواند ناموسی کند، تفاوت دارد.‏

وحدتی: اما مساله ناموس در واقع به بار آبرو در زمینه رفتار جنسی ربط دارد و فقط به خویشاوندان محدود نمی‌شود. حکومت جمهوری اسلامی که ‏به خاطر زنا سنگسار می‌کند در واقع قتل ناموسی به فجیع‌ترین شیوه انجام می‌دهد.‏

بهروز: من معتقد نیستم که سنگسار به خاطر زنا محصنه قتل ناموسی است.‏

وحدتی: پس چیست؟

بهروز: به نظر من این “حد شرعی” است و به نظر من حد شرعی با قتل ناموسی متفاوت است. به عنوان نمونه، ما در بسیاری از کشورهای ‏اسلامی و جامعه‌های اسلامی در کشورهای فرنگ، برمی‌خوریم به مواردی که افراد مذکر خانواده، افراد مونث خانواده را به خاطر روابط جنسی ‏به قتل می‌رسانند. من این را ناموسی می‌دانم و آماده نیستم مفهوم ناموس را به ابعاد جامعه و نظام قضایی در سطح ملی گسترش دهم.‏

وحدتی: یعنی واقعا شما مفهوم ناموس را در چارچوب کوچکتر خانواده می‌پذیری و قبول داری؟ البته سنگسار قتل ناموسی است، ولی اسم ‏‏”مجازات” و “حد شرعی” می‌گیرد. وقتی که ناموس با چارچوب مقرر شده یا شرعی رابطه جنسی تعریف می‌شود، تجاوز به ناموس به معنای ‏تخطی از آن چارچوب است، و این تخطی به معنای تجاوز به ناموس همه کسانی است که به آن چارچوب اعتقاد دارند. به همین دلیل است که وقتی ‏دختر کردی در ماه گذشته در کردستان عراق بخاطر رابطه جنسی با پسری خارج از چارچوب مقرر شده توسط افراد محلی سنگسار می‌شود، فقط ‏خانواده او نیستند که در سنگسار شرکت می‌کنند، بلکه جمع مردم آن محل در این قتل ناموسی شرکت می‌کنند. مساله ناموسی در قتل پنجه‌شاهی از ‏آنجایی مطرح می‌شود که ادعا شده که نیروهای امنیتی رژیم شاه می‌توانستند از این رابطه غیرشرعی بهره‌برداری تبلیغاتی کنند. این قتل حتی اگر ‏به خاطر حفظ آبروی سازمان در زمینه رابطه جنسی بوده، پس ناموسی است، زیرا در واقع برای حفظ آبروی “ناموسی” سازمان در مقابل مردم و ‏رژیم بوده، یعنی اینکه سازمان به چنین آبروی ناموسی باور داشته است. اگر مساله “ناموسی” نبود، چه جنبه‌ای ازآن مورد بهره‌برداری تبلیغاتی ‏قرار می‌گرفت، جنبه عاطفی آن؟

بهروز: اولا ما نمی‌دانیم قتل پنجه‌شاهی که بخشا بخاطر مسائل عاطفی اتفاق افتاده از چه زاویه‌ای انجام گرفت و برای نمونه آیا از ایشان خواستند که ‏به عقد و ازدواج ادنا ثابت دربیاید و ایشان مخالفت کرد یا مسائل دیگری در کار بود. همانطور که من به شما گفتم، من معتقدم که قتل پنجه شاهی ‏فقط به خاطر مسائل عاطفی نبوده ولی حتی ابعاد عاطفی آن هم برایم روشن نیست.‏

نکته دوم اینکه بنظر میاید من و شما سر استفاده از مفهوم “ناموس” کمی با هم اختلاف داریم. من در مورد قتل آن دختر در کردستان عراق با ‏جزئیاتش آشنا نیستم. اما آنچه که می‌دانم این است که برای انجام حد شرعی، نوعی تشریفات و روندهای قضایی درگیر است که شامل حضور شاهد ‏یا اقرار متهم و بالاخره صدور حکم قضا است. ما می‌توانیم با این روندهای شرعی موافق نباشیم ومن بخصوص نیستم. ولی نمی‌توانیم بگوییم ‏مراحل قضایی در حد شرعی وجود ندارد.‏

در مورد قتل ‌ناموسی، مراحل قضایی بنظر نمی‌آید اساس انجام حکم باشد. به عنوان نمونه می‌شنویم که برادری خواهری را، یا پدری دخترش را به ‏خاطر مسائل ناموسی به قتل رساند. این نوع قتل که می‌تواند اصلا به شرع ارتباط نداشته باشد و صرفا در چارچوب عرف انجام گیرد. و یا در ‏چارچوب برداشت فرد غیرمتخصص از شریعت انجام پذیرد.‏

وحدتی: یعنی اگر قتل ناموسی چارچوب قضایی پیدا کند، کما اینکه در جمهوری اسلامی پیدا کرده، و زیر نظر قاضی و متخصص قضایی انجام ‏شود، دیگر نام “قتل ناموسی” نخواهد داشت؟ شما خوب می‌دانی که “شکنجه” هم در جمهوری اسلامی “حدشرعی” خوانده می‌شود!‏

بهروز: من فکر می‌کنم تا زمانی که نوعی توافق کلی بر سر مفاهیم صورت نگرفته است باید در استفاده از آنان دقت شود. من مساله قتل ناموسی را ‏محدود به همان نمونه افراد خویشاوند می دانم. توجه داشته باشیم که سازمانهای مدافع حقوق بشر که هر نوع اعدامی را قتل به حساب می آورند، ‏موفق شده اند پس ا ز دهه ها تبلیغ و بحث بخشی از جهان را با نظر خود موافق سازند ولی هنوز بسیاری از جوامع، مانند آمریکا، ایران، چین و ‏غیره، همچنان اعدام را تنبیه و نه قتل به حساب می آورند. ‏

‏در مورد شکنجه، مفهوم آن در سطح بین المللی مورد توافق است. حتا دولت آقای بوش که کوشش در باز معنی مفهوم شکنجه داشت، دیدیم که ‏ناموفق ماند. بنابراین من اگر چه با شما سر مسئله ی شکنجه موافقم اما آمادگی چنین توافقی را در مورد دیگر ندارم. شاید بعد از طرح بحث و ‏رسیدن به نوعی اجماع در سطح جهانی بشود مفهوم شما را قبول کرد ولی نه در این مرحله. شخصا مشکلی با تغییر نظر در این مورد ندارم اما ‏مانند هر مسئله دیگری نیاز به قانع شدن دارم.‏

وحدتی: شما به عنوان یک تاریخ پژوه، ضرورت بازنگری و نقد ارزشی عملکرد گذشته را بیان کردی، و این اختلاف نظر ما هم شاید یک مورد ‏دیگری است که نشان می‌دهد عملکرد گذشته باید نقد ارزشی شود. اما مسئولیت بازنگری ارزشی به گذشته را در اینگونه موردهای مشخص ‏سازمانی بر دوش چه افراد حقیقی یا حقوقی می‌دانی؟ مثلا رهبری کنونی سازمان های برخاسته از چریک‌های فدایی خلق؟ یا افراد مشخصی که ‏درگیر بوده‌اند؟ یا همه اعضای سازمان؟ یعنی آیا ما اصلا صحبتی از بار “مسئولیت” این خشونت‌ها باید داشته باشیم، و اگر آری، این بار بر دوش ‏کیست یا چه کسانی می‌توانند درباره آن تصمیم بگیرند؟

بهروز: من فکر می‌کنم اول از همه تصمیم را باید نسل آینده بگیرند. اینها همه برای آن نسل است که با دانستن گذشته خودش راه آینده برایش روشن ‏می‌شود. در مورد نسلی که این اتفاقات برایش رخ داده، به نظر من خیلی بستگی به شهامت و صداقت افراد دارد. و یک مقدار هم به اهمیتی که اینها ‏برای نسلهای بعدی قائلند. ما که تاریخ جنبش جنگل را خودمان ندیدیم، پدرانمان هم ندیدند، پدربزرگ‌هایمان دیدند، ولی هنوز برای ما درس دارد و ‏اگر همین پژوهشهایی که در مورد آن دوران شده در دسترس ما نبود، برای ما نیز درسی برای فراگیری وجود نمی داشت. برای اینکه نسلهای آینده ‏بتوانند برای یافتن راهکارهای کم خطا تر آماده باشند نیاز دارند تاریخ بدانند و از آن عبرت گیرند. چگونه می توان از تاریخ کشور یا مردمی سخن ‏گفت بدون پرداختن به جنبه های مختلف و در جزئیات؟ پاسخ روشن است: نمی توان! ‏

وحدتی: آقای بهروز، از شما به خاطراین مصاحبه صمیمانه سپاسگزارم.‏

‏http://bss.sfsu.edu/behrooz

mroozbeh@sfsu.edu

‏(1) مازیار بهروز، شورشیان آرمانخواه: ناکامی چپ در ایران (تهران: ققنوس،1380)‏

‏(2) مازیار بهروز، تاملاتی پیرامون تاریخ شورشیان آرمانخواه در ایران (تهران: اختران، 1385) ‏

‏(3) محسن نجات حسینی، بر فراز خلیج (تهران: نشر نی، 1379)‏

‏(4) سرهنگ علی زیبایی، کمونیسم در ایران (مکان و نام انتشارات نامعلوم، 1343 )‏

‏(5) فریدون کشاورز، من متهم می کنم کمیته مرکزی حزب توده را (تهران: انتشارات رواق، تاریخ انتشار نامعلوم)